درباره نویسنده
بنر
یه دختر جوون، تحصیل کرده، بافرهنگ، باکلاس و خوشگله ! ( اینا اصلاً نشونه های خودشیفتگی من نیست، چرا اینطوری نگام می‏کنید ! ) روئف و مهربون و بسیار قابل اعتماد. آزارم به کسی نمیرسه ولی اخلاق ِ سگی دارم ! یه وقتایی هم بدپاچه میگیرم ! راجع به وبلاگمم بگم که خوب همش راجع به زندگی خودمه ! زندگی یکی با این خصوصیات !
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • خوشحال و خسته ام
  • آدمای ِ بی جنبه
  • یه هفته نبودم
  • کارای ِ مکه ایی
  • در کنار ِ خانواده
  • ماجراهای ِ دوست داشتنی ِ من
  • فاز به فاز
  • هوای ِ بهشتی
  • کاج و بنر
  • یه حس ِ گنگ ِ کمبود
  • حسودی میکنیم
  • حواست هست بهار شده !؟!
  • خدا بیامورزتش
  • مریض شدم
  • روز به روز ِ نوروز
  • روزای ِ قبل ِ نوروز !
  • فشن
  • احساسات فوق العاده عالی
  • داره خوش میگذره !
  • سال نو مبارک
  • شلوغ و لذت بخش
  • :))
  • خاطرات شیرین و خونه تکونی
  • استخر
  • حال و هوای عید
  • دو سه کلمه
  • بوی بهار مییاد
  • یه خرید دلچسب
  • اسفند ماه
  • قرتی بازی
کلمات کلیدی مطالب
  • فندق (۳۱٥)
  • خوشبختی (٩٤)
  • آرایشگری حرفه یه من (٢۳)
  • ماجراهای من و خونه مجردی (۱٧)
  • ماهگرد (۱٥)
  • درد و دلهای بنر (۱۱)
  • کوچیک ولی فراموش نشدنی (٤)
  • جیلی بیلی‏های بنر (۳)
  • سر خوشانه ! (٢)
  • سالگرد (٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
دوستان من
  • ابراهيم رها - سركوچه
  • آرزوی خدا
  • آشیانه عشق من و آقای همسر (عسل)
  • اینجا جایی برای ناگفته ها
  • بانو
  • پیپ خسته
  • تازه عروس
  • توکای مقدس
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • خاطرات یک عاقد
  • خانوم خوجکل & آقای گوگولی
  • خوشبختیم.
  • خیاط باشی
  • دختری در مزرعه
  • درگوشی
  • راننده تاکسی
  • روزانه های یک معامله گر
  • روزهای فیلتر نشده یک دختر
  • زندگی خانوم و آقای هویج
  • عطر قهوه
  • قصه های دختر پرتقالی
  • کافه رگبار
  • گوریل فهیم
  • گیلاس خانومی هستم
  • ماجراهاي يك زن ديوانه و بهترين شوهر دنيا
  • ماجراهای من و مادر شوهر جانم
  • ماه نو
  • مردی از مترو
  • من بدون سانسور
  • من و همسرم در کنار هم زندگی میکنیم
  • من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
  • نانازی بانو و آقا خرسی
  • ويولت
  • یاداشت های دختر گل فروش مترو
  • یاداشت های یک گلابی دیوانه
  • یک عاشقانه آرام
  • و شاید برای آخر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فندق
میشه خورشید شدو تابید
خوشحال و خسته ام
نویسنده: بنر - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

من برگشتم

مامان اینا هم همینطور

من خیلی خسته ام و کمبود ِ خواب دارم

اونا هم همینطور (البته بیشتر از من)

خیلی بهم خوش گذشت

خیلی هم سوغاتی گرفتم

مهمونیمون هم خیلی خوب برگزار شد

بعداً مییام همشو تعریف میکنم

الان فقط اومدم بگم که من زنده ام و همه چیز رو به راه

 

پاورقی : راجع به همسایه بیشعورم هم بعداً براتون میگم.

 

 

نظرات ()



آدمای ِ بی جنبه
نویسنده: بنر - دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

چقدر بعضیا بی شعور و بی جنبه و حال بهم زنن

امروز همسایه پایینی که خونه شون آب داده بود گیر داد که بییاید ببینید چقدر سقف خیس شده که به قول ِ خودش هزینه اش رو پرداخت کنیم، مجبور شدم برم پایین ببیینم، به اندازه یه دو تا کف دست بود !

خوب اینم دیدن داشت با یه شوت رنگ حل میشه.

بعدشم گفت میشه ببیام شوفاژ خونه یه شما رو ببینم، من ِ خنگ هم گفتم خوب مسئله ایی نیست، اومدم بالا 4 تا چیزی که توو سالن ریخته بود رو جمع کردم توو اتاق. اونم یه لحظه اومد دید که آبی نمییاد و رفت

نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زد که من درز گیر خریدم، خودتون میتونید درز ِ سرامیکا رو بگیرید، بیارم بهتون بدم ؟! 

گفتم مسئله ایی نیست، وقتی اومد چسب رو بده، دیدم زیاد بلد نیستم، وقتی پیشنهاد داد که من خودم میتونم براتون چسب بزنم

منم قبول کردم

اومد نیم ساعتی مشغول بود، منم داشتم کارای ِ آشپزخونه ام رو انجام میدادم

شاید سر ِ جمع 4 تا کلمه هم حرف نزدم

آخه دیدم هم داره آمار میده هم کارو داره طول میده

دیدم داره طول میکشه هی گفتم خودم باقی شو انجام میدم، که یعنی پاشو برو

اونم زود فهمید رفت

حالا از اون وقت 5-6 تا SMS داده که میتونم یه سوالی بپرسم، یا گفته "شما ازدواج نکردید ؟"

بعدم دید من جواب ِ SMSآشو نمیدم مثل ِ احمقا مثلاً یه SMS ِ اشتباه که "مرسی خوبم خدا رو شکر" فرستاد (آخه احمق آدم انقدر تابلو اشتباه SMS میده، مگه من SMS داده بودم که مثلاً اشتباهی SMS من رو Reply کرده باشی !؟!! )

بعدشم تابلو تابلو زودی SMS داد که "ببخشید اشتباه شد، قصد من فضولی یا سوء نظری نیست"

!!!!

بعله ! آقایون خانوما ایشون قصدشون از این SMSآ کمک به همنوع و جلب ِ رضایت خداوند بوده، یه وقتی سوء تفاهم نشه خدایی نکرده !!!

 

پسر ِ بیشعور ِ احمق ِ هیز ، بزنم له اش کنم دلم خنک شه

 

دیگه بعد ِ اون SMS اتفاقی نیوفتاده، احتمالاً فهمیده گ.. اضافه خورده ! (از اینکه من الان انقدر مودبم دارین حال میکنین نه ؟!!)

 

یه آدمی که من میشناختمش هم وقتی فهیمده بود من خونه مجردی دارم از این غلطا میکرد، حالا جالبیش اینه که اون ازدواج کرده و سر ِخونه زندگی شه

من جواب ِ تلفناشو یکی در میون میدادم، اونم خیلی کم زنگ میزد.

تا اینکه یه شب، شب ِ جمعه زنگ زد (شبه جمعه به این معروفیا ! بیکار بود) 

یعنی اولش SMS داد، تعجب کردم، گذاشتم یکی دو ساعت که گذشت دیگه مطمئن بودم که خوابیدن خیلی سرد جواب دادم

دیدم زنگ زد

یکمی که حرف زد، به قول ِ خودش جویای ِ احوال شد، بهش گفتم که از اینکه باهاش حرف میزنم ناراحتم، از اینکه زنگ میزنه ناراحتم، بهش گفتم که مطمئنن اگه خانومش این کار رو انجام میداد خیلی ناراحت میشد.

بعدشم که حرفامو زدم گفتم میدونم زنگ میزنید چون نگران ِ من هستین و دوست دارین که منم ازدواج کنم و سرو سامون بگیرم

بعدش که مکث کردم گفت آره دیگه، من نگرانتم که زنگ میزنم پس فکر کردی زنگ زدم که پیشنهاد ِ س.ک.س بهت بدم

!!!!!

من که میدونستم بی منظور زنگ نمیزنه، داشتم بهش میرسوندم که من اینطوری تصور میکنم که تو نگرانی و قصد ِ دیگه ای نداری، دیگه رو من زوم نکن. چیز ِ دیگه ایی که نگفتم، خودش خیلی تابلو خودش رو لو داد و اون چیزی که توو ذهنش بود رو گفت !

منم گفتم ولی من چینین فکری نکرده بودم

یه جوری گفتم که خودش فهمید که خیلی تابلو خودش رو لو داده

مردک احمق

من واقعاً  نمیدونم توو فکر ِ مردا چی میگذره

فکر کردن چون من تنهام و خونه یه تنها دارم دیگه همه چیز اوکیه و راحته و آره و اینا !

حالم بهم میخوره از این جور آدما، این جور آدما اصلاً وجدان دارن !؟!

 

پاورقی : این پُست رو هم امروز گذاشتم.

نظرات ()



یه هفته نبودم
نویسنده: بنر - یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

انقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود

هر روز دلم میخواست بییامو یه پُستی بذارم، یا فرصت نمیشد یا انقدر خسته بودم که اصلاً نا نداشتم لپ تاپ روشن کنم

مامان اینا دوشنبه صب رفتن، شب ِ یکشنبه اصلاً نخوابیدم، تا دیروقت داشتیم حرف میزدیم، بعدشم که یه ساعت وقت داشتم بخوابم انقدر هوا سرد بودو من یه رختخواب ِ ناقابلم نداشتم که بخوابم اصلاً خوابم نبرد، ساعت 3.5 پاشدیم، باید 4.5 میرفتیم امامزاده تا با کاروان برن فرودگاه، حدودای 5 ونیم برگشتیم خونه

مامان اینا که داشتن میرفتن ناراحت نبودم ولی وقتی برگشتیم خونه یه حس ِ خیلی بدی داشتم. از اینکه مامان اینا خونه نبودنو من رو خواهرم داشتیم تند تند خونه رو مرتب میکردیم حس ِ بدی داشتم، جاشون خیلی خالی بود. کاملاً حس میکردم.

خواهرم اینا زودتر برگشتن، ما هم یکم استراحت کردیم بعدش با خاله کوچیکم و پسرخاله ام برگشتیم تهران. توو راه یکمی هم ایستادیم استراحت کردیم، خیلی هوا خوب بود، یه دریای ِ آروم با یه محیط خوشگل و شیک

وقتی رسیدم خونه حسابی استراحت کردم که سه شنبه سرحال برم سالن

از این دوره به بعد برای امتحانا کارت آزمون اینترنتی صادر میشد، به قدرت خدا سایت ِ فنی حرفه ایی هم داغونه داغون بود، یعنی 18م که زمانه گرفتن کارتا بود خیلی شیک اصلاً سایت باز نمیشد، 19ام همینطور، حالا امتحان کیه، 22 ام !

شب ِ 19ام کارت ِ بچه ها رو گرفتم ولی چون یکی از بچه ها 2تا امتحان داشت هی error میداد، بازم به قدرت خدا این مسئله رو پیش بینی نکرده بودن که اگه یکی 2تا امتحان داشت کارتش چجوری صادر بشه. برای همین مجبور شدم 20 ام 4شنبه از صب برم سازمان بشینم این مسئله رو پیگیری کنم، هیچ کاری به جز این از دستم برنمییومد، توو سازمان هم کاری از دستشون برنمییومد بجز اینکه زنگ بزنن مشکلات مراجع کننده ها رو با سایت بگن که حلش کنن. تا ساعت 3 زمانی که کارمندا داشتن مییومدن بیرون منم اومدم باهاشون بیرون. البته کارم راه نیوفتاده بود.

ولی خدا رو شکر حدودای ِ ساعت 7، 7و نیم رفتم سایت دیدم مشکل حل شدو کارت برای هر دوتا آزمون صادر شده. طفلی اونی که 2تا آزمون داشت، تا 2 روز قبلش نمیدونست 2 تا امتحان داره یا اصلاً نمیتونه بره سر ِ جلسه !

5شنبه هم کار ِ خاصی نکردم، یکمی شینیون تمرین کردم و چند تا مشتری داشتم، بچه ها هم از نبود ِ خاله سوء استفاده دارن میکنن و یکی درمیون مییان ! برای همین کاری نداشتم. فقط عصری که برگشتم خونه همسایه پایینی اومد گفت سقفه خونه ام نم داده، ببینید مشکل از کجاست، منم زنگ زدم به صابخونه ام، اونم لطف کرد اومد، برام شیر ِ شوفاژا رو عوض کرد (آخه آقای همسایه گفته بود سمت ِ شوفاژ آب داده) البته هر یه پیچی که می پیچوند، یک ساعت حرف میزد، ماشاالله خیلی حرف میزنه ولی آدم خیلی خوبیه، ازم هم پرسید امسال هم میمونم یا نه، گفتم اگه خدا بخواد، از اینکه میمونم راضی بود، امیدوارم بشه بمونم و اجاره ام هم حد معقول زیاد کنه.

جمعه تولد صمیمیترین دوستم بود، سه شنبه با دوستم رفته بودیم براش کادو خریدیم، یه پیراهن براش خریدم، البته عینه اونو برای خودم هم خریدیم، خوشگله، جمعه صب رفتم پیشش، که هم تولدش رو تبریک بگم هم کادوشو بدم. روز ِ خوبی بود، تا عصر پیشش بودم، بعدشم دوستم اومد دنبالم من رو برگردوند خونه

 

دیروز هم یکمی شینیون تمرین کردم، شب هم رفتم مرکز خرید نزدیکه خونه ام، برای لباس ِ خواهرم کمربند خریدم که خیلی شیکه، برای خودم هم  شلوار دیدم که به نظرم خوب نیومد، یه مغازه شلواراش قشنگ بود که جرئت نکردم برم پرو کنم، هم مشتری به جز من توو مغازه نبود هم پسر ِ خیلی گنده و هیز و پُر رو بود.

امروز میخواستم برم سالن یکمی آرایش کردم، لباسم هم خوشگل بود، خوشگل شده بودم، ازم تعریف کردن

امروز هم یکمی شینیون تمرین کردم، بچه ها توو خونه شون برای مشتری کار میکنن و پول میگیرین، من هنوز برای شینیون اونقدرا اعتماد به نفس ندارم، با اینکه از همه بیشتر تمرین میکنم و شینیونام تمیز و خوب درمییاد، خدایا به من هم اعتماد به نفس بده

 

 پاورقی : دیشب این متن رو نوشتم ولی اینترنتم قطع شد نتونستم پُستش کنم.

 

نظرات ()



کارای ِ مکه ایی
نویسنده: بنر - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

جوجه خیلی بامزه و شیرین شده

همه کلمه ها رو که اشتباه میگه، این به کنار، یه جوری با لحجه حرف میزنه آدم کلی میخنده

4 تا کلمه ایی که میگه همه رو با حروفی که دوس داره میگه، آدم باید خودش حدس بزنه منظورش چیه، تازه آخر ِ کلمه رو هم تا میتونه میکشه، یعنی حالت عادی حرف میزنه نمیکشه ولی ازش بخواییم یه کلمه رو بگه خودش میدونه که باید کلمه رو بکشه که ما خوششمون بییاد، خنده داره، تا به عمرمون این لحجه هایی که این بچه داره رو نشنیده بودیم

امروز کلی کارای ِ بانکی ِ مامان اینا رو انجام دادم

برای ِ پدر هم رفتیم کت شلوار خریدیم، خیلی شیکه

موهای ِ پدر رو هم کوتاه کردم

کارای ِ آرایشی ِ مامانم هنوز مونده، فردا تند تند باید کارای ِ مامانم رو انجام بدم

وسایلشون رو جمع کردن فقط فهمیدم مادرم همه یه وسایلش رو آماده کرده ولی پدر هنوز هیچ کدوم از وسایلی که باید داشته باشه رو نخریده، نه لباس احرام نه صندل، نه کلاه ! کلاً بابام سرخوشانه داره سر میکنه فکر کنم !

فردا خاله ام اینا هم مییان، کلی هم مهمون داریم، این قسمتش بده، حوصله یه مهمون ندارم، ولی خوب کاری نمیشه کرد، مییان دیگه

 

پاورقی : هوا خیلی خوبه، کلی هم میوه یه نوبرانه خوردم

نظرات ()



در کنار ِ خانواده
نویسنده: بنر - شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

اومدم پیش ِ خانواده

داره بهم خوش میگذره

مامان اینا کلی خودشونو آماده کردن، هم برای رفتن هم برای مهمونی ِ بعد برگشتن

ذوق داشتنشون کاملاً مشهوده

خوشحالم براشون

 

نظرات ()



ماجراهای ِ دوست داشتنی ِ من
نویسنده: بنر - پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

سرم پایینه دارم کارمو انجام میدم، میگم لباس دکلته خیلی شیک و قشنگه، فقط لازمه اش اینه که آدم سینه داشته باشه ! چه خوب که شما میتونید این لباسو بپوشید

برمیگرده میگه نه، سینه یه من خیلی کوچیکتر از سینه یه شماست !

تازه اون زمان سرمو بلند میکنم و میبینم که بعله، کلاً از این نظرا تعطیله !

فقط موندم با چه اعتماد به نفسی لباس ِ دکلته برای مهمونی اش انتخاب کرده !

---

یهو صدای ِ داد بیداد و فحش بلند میشه، صدای ِ یه زن و مرده

توو راهرو ِ مجتمع دعواشون شده، میخوان طلاق بگیرن (یه محضر کناره سالن ِ ماست)

فحشای ِ زنه خیلی کش داره، خیلیاشو من تا حالا نشنیده بودم، انقدر بی ادبی بود که ترجیح میدادم اصلاً نشونم

مرده بیچاره حرفی نمیزد، فقط انگار هی میرفت سمت ِ زنش که صداشو ببره

هر چقدر هم که مرده بد باشه جلوی ِ اون همه مرد آدم چجوری میتونه دهنشو باز کنه و اون فحشا رو با صدای ِ بلند بده !

---

فکر کنم حسودی میکنه، از اینکه بهش توجه نمیشه، چی کار باید بکنم !؟! مگه تقصیره منه ؟! من تلاش میکنم که پیشرفت کنم، حالا که پیشرفت کردم حسودی کردن داره !؟

فقط به خاطر ِ کار نیست، میدونم، از اینکه بهم توجه هم میکنن حسودی میکنه

دیروز دوستم اومد دنبالم که باهم بریم بیرون، چون قهر بودم چند بار زنگ زد تا قبول کنم، خوب اون زمان آخر ِ وقت بود، سالن خلوت بود متوجه زنگای ِ موبایلم من میشدن

امروز از حرصش برگشته میگه "ب" دیر مییاد، زود میره !

چون میدونم مهربونه و خیلی دست ِ آدم رو میگیره به این زبون ِ تلخش توجه نمیکنم

حالا دیروز من بعد ِ خودش از سالن رفتم، خودم در ِ سالن رو بستم، من نمیدونم از کجاش این حرف رو دراورد خدا میدونه ! به چشمش اومد یه بار من رفتم بیرون

تازه دیروز بهش گفتم ببخشید دارین معطل میشید به خاطر ِمن، گفت نه، تو که کلید داری خودت درو میتونی ببندی، طفلی اون بنده خدایی که پایین منتظرته !

آخه به تو چه !

جای ِ مادرمه وگرنه ...

----

دیروز رفتم باز برای ِمامانم خرید کردم، دوباره یه صندل خریدم و یه مقنعه

فردا میرم پیششون

جوجه ام مییاد

----

انقدر این دفعه دانلود کردم که فقط اندازهیه یه Google باز کردن از اینترنتم باقی مونده !

----

حالم خوبه، دیگه فاز به فاز نیستم، البته این برای ِ هر آدمی طبیعی ِ، مخصوصاً برای یه آدمی مثل ِ من

هر کی توو این موقعیتا یه جوری میشه، یکی جسمی یکی روحی، فقط ماله من اینطوریه که یه قرن قبلش دپرس میشم !

---

چند روز پیش که اعصابم خورد بود، نزدیکای ِ صب یه خواب ِ ناراحت کننده دیدم که توو خواب داشتم گریه میکردم و توو سر ِ خودم میزدم (حالا هیچ وقت توو واقعیت توو سر ِخودم نزدم !) جسمم هم داشت این کار رو انجام میداد، یعنی همونطور که خواب میدیدم دارم توو سرم میزنم، توو واقعیت هم میزدم توو سر ِ خودم، وسط ِ خواب و توو سر زدن، هی موهام رو هم میکشیدم میدیدم چقدر کوتاه، توو خواب علاوه بر اینکه برای ِ خوابی که دیده بودم ناراحت بودم برای اینکه موهام هم چقدر کوتاهه هم ناراحت شده بودم ! هنوز باورم نشده موهام رو انقدر کوتاه کردم، سرم رو نمیشناختم ! احساس میکردم دارم میزنم توو سر ِ یه غریبه نیشخند

----

خانومه وسط ِ ابرو برداشتن، فهمیده من مجردم و تحصیل کرده ام و با مسئول ِ سالن فامیل، هی ازم آمار میگیره، من هم خنده ام گرفته بود هم خجالت کشیده بودم، ولی خوب سعی میکردم توو ظاهرم نشون ندم و خودم رو به نفهمی بزنم، نمیدونم موفق بودم یا نه. (انگار بودم، چون دوستم گفت بهت نگاه میکردم چهره ات تغییر نکرده بود)

ولی خوب کار ِ سختی بود، چون هر بار که میرفتم از جلو نگاهش کنم، کلی بهم نگاه میکرد، انقدر سختم شده بود.

آخه مادر ِمن، کی راست راست توو چشم ِ یه دختر نگاه میکنه از این پیشنهادا بهش میده، نمیگی طرف سختش میشه و خجالت میکشه !؟!

نظرات ()



فاز به فاز
نویسنده: بنر - سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

اعصابم خورده

حس ِ تنهایی ِ شدید میکنم

راستش رو بخوایین واقعاً دلم میخواست الان ازدواج کرده بودم و یه آدم به عنوان ِ همسرم الان توو خونه ام بود

گاهی حس میکنم تصمیم ِ احمقانه یه که لج کنمو ازدواج نکنم

چرا زندگی ِ من اینطوری شد !؟!

من هیچ وقت دلم نمیخواست چنین تصمیمی بگیرم، دلم نیمخواست ازدواج نکنم

هر وقت یاد ِ کارای ِ اطرافیانم مییوفتم راجع به این موضوع واقعاً سیستم عصبی ام بهم میریزه

این دلخوریم هیچوقت از بین نمیره، همیشه یادم میمونه که همشون بهم خیانت کردن

میدونین چی دلم میخواد !؟!

اینکه برم جلوشون بایستم و هر چی که توو دلمه و احساسمه نسبت بهشون رو بگم

میدونین چرا اینکارو نمیکنم !؟!

چون به خاطر ِ یه اشتباه (حتی اگه اون اشتباه، زندگی ِ من رو تباه کرده باشه) نمیشه همه یه خوبی ها و محبتاشون رو فراموش کرد

بدم مییاد باهام راجع به این موضوع صحبت کنن

البته بعد ِ اون رفتارای ِ شاخ دارشون من طوری رفتار کردم که دیگه نخوان باهام راجع بهش صحبت کنن

مادر چند بار خواست یکی رو پیشنهاد کنه با برخوردِ شدید ِ من مواجه شد

بقیه هم که خواستن حرف بزنن طوری پیچوندم که دیگه حرفی راجع بهش نزنن

دیروز پسرخاله کوچیکم برگشته میگه از مهندس چه خبر ؟!

اعصابم خورد شد ولی سوالش رو نشنیده گرفتم، خودشم فهمید فکر کنم

بیشتر از همه از خاله ام حرصم میگیره

حرفی که نمیتونه بزنه ولی زمانی که برمیگرده میگه "ازدواج قسمته اگه قسمت باشه آدم ازدواج میکنه اگه نباشه هم نمیکنه" انقدر لجم میگیره

حالا مستقیم هم نمیگه ها، مثلاً به در میگه که دیوار بشونه، این بیشتر ِ لج ِ من رو درمیاره

این زمانا دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار

احمقانه اس

وقتی زمانه ازدواجه آدمه، خود ِ آدم میدونه کی رو بعنوان ِ همسر انتخاب کنه، عقلش میرسه، لطفاً همه دهن ِ گشادشون رو ببندن، نظر ِ شما رو هیچ کس نخواست

الان اعصبانیم، معلومه ؟!

دلم میخواد غر بزنم

دلم میخواد سر ِ یکی داد بزنم

دلم میخواد برم جلوی ِ یکی بایستم و با مشت هی بکوبم توو سینه اش

مو هم ندارم موهامو بکشم حرصم خالی شه نیشخند

کاش الان دیروقت نبود زنگ میزدم به خواهرم یکم الکی به در و دیوار گیر میدادم و غرغر میکردم دلم خنک شه

چرا انقدر اینجا غر میزنم حرصم خالی نیمشه

 

چقدر احمقانه اس که پسرا موی ِ بلند دوس دارن

چقدر احمقانه اس که

راستش انگار یکی دکمه یه خاموش شدن غر زدنم رو زده، دیگه نمیدونم چی احمقانه اس که هی بگمو غر بزنم

فازم شده گریه، دلم میخواد گریه کنم

من برم، دلم بدجوری گرفته

 

پاورقی : امروز رفتم باشگاه سوارکاری، تا حالا اینقدر اسب ندیده بودم، بعضی اسبها وحشتناک خوشگل و خوش استایل بودن و البته گرون ! جالب بود

 

نظرات ()



هوای ِ بهشتی
نویسنده: بنر - دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

جمعه رفتم پیش ِ خانواده

هوای اردیبهشتش مثل ِ همیشه یه هوای ِ معرکه بود

وقتی از ماشین پیاده شدم باز اون حس ِ فوق العاده بودن ِ هوا بهم القا شد، این نوشته رو پارسال نوشتم، دقیقاً همون حس رو داشتم :

"واقعاً فوق العاده بود، هوا لطیف و خنک و پُر از عطر ِ بهار نارنج. یه حس ِ فراموش نشدنی."

درسته نوشتم فراموش نشدنی، میدونین اینکه من میدونم هوای این زمان فوق العاده اس، برام فراموش شدنی نیست ولی من هر سال باید این لطافت هوا رو تجربه کنم، تجربه اش با یادش خیلی فرق میکنه، خیلی

شنبه برگشتیم (با خاله رفته بودم)

توو راه هم هوا خیلی خوب بود، مخصوصاً زمانی که هوا روشن و باز بود ولی بارون مییومد، عالی بود، خیلی لذت بردم، چایی که توو اون هوا خوردم واقعاً چسبید

خوشحالم که دوباره آخرِ هفته میرم اونجا و یه چند روزی رو توو اون هوا زندگی میکنم

لبخند

 

نظرات ()



کاج و بنر
نویسنده: بنر - پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

خیلی قشنگ دارن اسم ِ میدون کاج رو عوض میکنن

 خودشون هم میدونن که دارن کار ِ اضافی میکنن، کاج همیشه کاج میمونه

من نمیفهمم چه مرگشونه که از این کارا میکنن

مسخره های ِ شکم پاره (از خودم فحش ساختم نیشخند)

 

دیروز دوستم بهم زنگ زده میگه میخوای خودتو ببینی ؟!

حوصله نداشتم، گفتم بگو کجا داره خرس نشون میده، ببینم !؟! (آدم زیاد میخوابه باید بهش بگن خرس !؟!)

گفت بزن PersianToon

میدونین چی داشت میداد ؟! کارتون بنر نیشخند

من بودم،

کوچولو بودم عینه بنر بودم، لپاش، دماغش، نگاه ِ ساده اش

 

به قدرت ِ خدا امروز از این ماشینای ِ گشت ارشاد بهم تذکر دادن

من نه آرایش ِ خاصی داشتم نه لباسم مشکل داشت

خانومه صدام کرده یه گوشه، برگشته میگه، دخترم تو که انقدر خوب حجابتو رعایت میکنی حیف نیست بخاطر ِ آستینات بهت تذکر بدم !؟

توو دلم گفتم خوب میتونی ندی !! کی ازت خواست بدی !؟!

منم که اینجور موقعها بنر بودنم گل میکنه، با یه نگاه ِ مظلومانه بهش نگاه کردم و گفتم حالا میتونم برم !؟!

انگار فقط صدام کرده که حرفشو بشنوم، بدون ِ اینکه دستی به آستینام بزنم، رامو کشیدم رفتم نیشخند

رفته بودم تجریش برای مادرم چادر ملی و صندل بخرم برای مکه اش، هفته یه دیگه مادر و پدر و خاله ام با هم میرن مکه، امیدوارم سفر ِ خوبی باشه براشون

 

پاورقی : آخ جون الان هوتن شو داره هورا

 

نظرات ()



یه حس ِ گنگ ِ کمبود
نویسنده: بنر - سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

خودم میدونم که کار ِ اشتباهی ِ که هر وقت ناراحت میشم مییام اینجاو مینویسم

همیشه وقتی فاز ِ مثبتم اینجا مینوشتم

حالا مهم نیست

دلم گرفته

من کار ِ اشتباهی میکنم که با کسی دوستم !؟!

من کار ِ اشتباهی میکنم که فقط با اون دوستم !؟!

توقعم زیاده ازش !؟!

دارم خودمو کوچیک میکنم که ازش توقع دارم که برام وقت بزاره !؟!

احساس ِ بدی نسبت به خودم پیدا میکنم اینجور موقع ها، احساس میکنم یعنی من ارزش وقت گذاشتن ندارم که باید ازش اینو بخوام

گاهی فکر میکنم شاید واقعاً توقعم زیاده

نمیخوام مقایسه کنم ولی وقتی دوستامو میبینم، میبینم در مقابل ِ اونا واقعاً چیزی نمیخوام

خوب اونم وقت نداره همش بخواد وقت بذاره

پس من باید چی کار کنم ؟!

برم با یکی دیگه دوست بشم که وقتی این وقت نداشت با اون وقت بگذرونم، وقتی اون وقت نداشت با این وقت بگذرونم !؟!

آدم ِ این کارا نیستم، همین یکی هم اتفاقی شده !

اینجور موقعها یه زن واقعاً باید چی کار کنه ؟!

حس ِ بدی نسبت به خودم دارم

شاید الکی اعتماد به نفس دارم که فکر میکنم من برای پسرا یه دختر ایده آلم

اگه ایده آل بودم که برای یه بیرون رفتن یا وقت گذاشتن انقدر احساس کوچیک بودن بهم دست نمیداد ...

 

پاورقی : دیروز از ساعت 8 شب تا 8 صب ِ امروز خوابیدم، بسیار چسبید البته صب هنوز یکمی احساس ِ کمبودِ  خواب میکردم چشمک

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »