چقدر بعضیا بی شعور و بی جنبه و حال بهم زنن
امروز همسایه پایینی که خونه شون آب داده بود گیر داد که بییاید ببینید چقدر سقف خیس شده که به قول ِ خودش هزینه اش رو پرداخت کنیم، مجبور شدم برم پایین ببیینم، به اندازه یه دو تا کف دست بود !
خوب اینم دیدن داشت با یه شوت رنگ حل میشه.
بعدشم گفت میشه ببیام شوفاژ خونه یه شما رو ببینم، من ِ خنگ هم گفتم خوب مسئله ایی نیست، اومدم بالا 4 تا چیزی که توو سالن ریخته بود رو جمع کردم توو اتاق. اونم یه لحظه اومد دید که آبی نمییاد و رفت
نیم ساعت بعدش دوباره زنگ زد که من درز گیر خریدم، خودتون میتونید درز ِ سرامیکا رو بگیرید، بیارم بهتون بدم ؟!
گفتم مسئله ایی نیست، وقتی اومد چسب رو بده، دیدم زیاد بلد نیستم، وقتی پیشنهاد داد که من خودم میتونم براتون چسب بزنم
منم قبول کردم
اومد نیم ساعتی مشغول بود، منم داشتم کارای ِ آشپزخونه ام رو انجام میدادم
شاید سر ِ جمع 4 تا کلمه هم حرف نزدم
آخه دیدم هم داره آمار میده هم کارو داره طول میده
دیدم داره طول میکشه هی گفتم خودم باقی شو انجام میدم، که یعنی پاشو برو
اونم زود فهمید رفت
حالا از اون وقت 5-6 تا SMS داده که میتونم یه سوالی بپرسم، یا گفته "شما ازدواج نکردید ؟"
بعدم دید من جواب ِ SMSآشو نمیدم مثل ِ احمقا مثلاً یه SMS ِ اشتباه که "مرسی خوبم خدا رو شکر" فرستاد (آخه احمق آدم انقدر تابلو اشتباه SMS میده، مگه من SMS داده بودم که مثلاً اشتباهی SMS من رو Reply کرده باشی !؟!! )
بعدشم تابلو تابلو زودی SMS داد که "ببخشید اشتباه شد، قصد من فضولی یا سوء نظری نیست"
!!!!
بعله ! آقایون خانوما ایشون قصدشون از این SMSآ کمک به همنوع و جلب ِ رضایت خداوند بوده، یه وقتی سوء تفاهم نشه خدایی نکرده !!!
پسر ِ بیشعور ِ احمق ِ هیز ، بزنم له اش کنم دلم خنک شه
دیگه بعد ِ اون SMS اتفاقی نیوفتاده، احتمالاً فهمیده گ.. اضافه خورده ! (از اینکه من الان انقدر مودبم دارین حال میکنین نه ؟!!)
یه آدمی که من میشناختمش هم وقتی فهیمده بود من خونه مجردی دارم از این غلطا میکرد، حالا جالبیش اینه که اون ازدواج کرده و سر ِخونه زندگی شه
من جواب ِ تلفناشو یکی در میون میدادم، اونم خیلی کم زنگ میزد.
تا اینکه یه شب، شب ِ جمعه زنگ زد (شبه جمعه به این معروفیا ! بیکار بود)
یعنی اولش SMS داد، تعجب کردم، گذاشتم یکی دو ساعت که گذشت دیگه مطمئن بودم که خوابیدن خیلی سرد جواب دادم
دیدم زنگ زد
یکمی که حرف زد، به قول ِ خودش جویای ِ احوال شد، بهش گفتم که از اینکه باهاش حرف میزنم ناراحتم، از اینکه زنگ میزنه ناراحتم، بهش گفتم که مطمئنن اگه خانومش این کار رو انجام میداد خیلی ناراحت میشد.
بعدشم که حرفامو زدم گفتم میدونم زنگ میزنید چون نگران ِ من هستین و دوست دارین که منم ازدواج کنم و سرو سامون بگیرم
بعدش که مکث کردم گفت آره دیگه، من نگرانتم که زنگ میزنم پس فکر کردی زنگ زدم که پیشنهاد ِ س.ک.س بهت بدم
!!!!!
من که میدونستم بی منظور زنگ نمیزنه، داشتم بهش میرسوندم که من اینطوری تصور میکنم که تو نگرانی و قصد ِ دیگه ای نداری، دیگه رو من زوم نکن. چیز ِ دیگه ایی که نگفتم، خودش خیلی تابلو خودش رو لو داد و اون چیزی که توو ذهنش بود رو گفت !
منم گفتم ولی من چینین فکری نکرده بودم
یه جوری گفتم که خودش فهمید که خیلی تابلو خودش رو لو داده
مردک احمق
من واقعاً نمیدونم توو فکر ِ مردا چی میگذره
فکر کردن چون من تنهام و خونه یه تنها دارم دیگه همه چیز اوکیه و راحته و آره و اینا !
حالم بهم میخوره از این جور آدما، این جور آدما اصلاً وجدان دارن !؟!
پاورقی : این پُست رو هم امروز گذاشتم.