درباره نویسنده
بنر
یه دختر جوون، تحصیل کرده، بافرهنگ، باکلاس و خوشگله ! ( اینا اصلاً نشونه های خودشیفتگی من نیست، چرا اینطوری نگام می‏کنید ! ) روئف و مهربون و بسیار قابل اعتماد. آزارم به کسی نمیرسه ولی اخلاق ِ سگی دارم ! یه وقتایی هم بدپاچه میگیرم ! راجع به وبلاگمم بگم که خوب همش راجع به زندگی خودمه ! زندگی یکی با این خصوصیات !
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • می خوام باور کنم
  • Careless Whisper
  • روز ِ منم میرسه ...
  • سفرنامه زمستونی !
  • مسافرت زمستونی
  • لپ تاپ لجباز و خواب شیرین
  • لالا
  • از همه چیز یه روز ِ معمولی
  • دوش آب گرم
  • دعوا
  • سکته خفیف
  • گلدونای ِ دوس داشتنی
  • باقالی توو هوای ِ سرد ِ زمستونی
  • خدا رو شکر
  • یعنی سال دیگه چی میشه !؟!
  • تولدم مبارکــــــــــــــــــــــــــه
  • کادوهای ِ دوس داشتنی
  • چند روز خوش
  • ناگفتنی ها
  • پیشرفت کارم
  • بالاخره ما هم کادو میگیریم
  • ﻣﻴﺸﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺷﺪو ﺗﺎﺑﻴﺪ
  • ماجراهای ِ لزج
  • تعطیلات پاییزی
  • نوشته هایی که نباید انگار پُست بشن
  • خونه تکونی میکنیم
  • یه روز فوق العاده توو پاتوق مه آلود
  • یه پیاله لوبیا
  • خاطرات شیرین و خاطرات تلخی که آخرش همیشه شیرین میشه 2
  • خاطرات شیرین و خاطرات تلخی که آخرش همیشه شیرین میشه 1
کلمات کلیدی مطالب
  • فندق (٢٧۸)
  • خوشبختی (٧٧)
  • ماهگرد (۱٥)
  • ماجراهای من و خونه مجردی (۱٤)
  • آرایشگری حرفه یه من (۱٤)
  • درد و دلهای بنر (۱۱)
  • کوچیک ولی فراموش نشدنی (٤)
  • جیلی بیلی‏های بنر (۳)
  • سر خوشانه ! (٢)
  • سالگرد (٢)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
دوستان من
  • ابراهيم رها - سركوچه
  • آرزوی خدا
  • آشیانه عشق من و آقای همسر (عسل)
  • اینجا جایی برای ناگفته ها
  • بانو
  • پیپ خسته
  • تازه عروس
  • توکای مقدس
  • خاطرات یک پزشک قانونی
  • خاطرات یک عاقد
  • خانوم خوجکل & آقای گوگولی
  • خوشبختیم.
  • خیاط باشی
  • دختری در مزرعه
  • درگوشی
  • راننده تاکسی
  • روزانه های یک معامله گر
  • روزهای فیلتر نشده یک دختر
  • زندگی خانوم و آقای هویج
  • عطر قهوه
  • قصه های دختر پرتقالی
  • کافه رگبار
  • گوریل فهیم
  • گیلاس خانومی هستم
  • ماجراهاي يك زن ديوانه و بهترين شوهر دنيا
  • ماجراهای من و مادر شوهر جانم
  • ماه نو
  • مردی از مترو
  • من بدون سانسور
  • من و همسرم در کنار هم زندگی میکنیم
  • من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
  • نانازی بانو و آقا خرسی
  • ويولت
  • یاداشت های دختر گل فروش مترو
  • یاداشت های یک گلابی دیوانه
  • یک عاشقانه آرام
  • و شاید برای آخر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فندق
میشه خورشید شدو تابید
می خوام باور کنم
نویسنده: بنر - یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

امروز روز ِ خوبی بود

احتمالاً منم از این ماه یه حقوقی میگیرم

والا حرفش شده، عملشم داشت میشد ولی فعلاً یه کوچولو به تاخیر افتاد

خوشحالم

حالا پول رو بگیرم خوشحالترم میشم 

حس ِ درآمد داشتن خیلی شیرینه

از الان چاله اش رو کندم ! نیشخند

روز ِ 5شنبه با دوستم رفته بودیم یه دوری بزنیم، هم لباسا رو نگاه کنیم هم یه جای ِ گرمی باشه که بتونیم با هم قدم بزنیم و حرف بزنیم !

یه شلوار دیده بودم چشمم رو گرفته بود ولی چون هنوز ماهانه ام رو نگرفته بودم، خودم رو کنترل کردم نخرمش، حالا حقوقم رو بگیرم بدو بدو میرم میخرم !

دلم یه پالتو هم میخواد بخرم ولی هنوز چیزی چشمم رو نگرفته

دلم میخواد مارک باشه، شیک باشه، رنگش مناسب باشه، فرمشم یه جوری باشه که آدم راحت باشه و همچنین ارزون باشه ! (امر دیگه ایی نیست :-" )

 

امروز صب توو اتوبوس یاد ِ حرف کتابی افتادم که میخوندم که به "تاریکی پیش از سحر" حرف میزد.

 "اغلب پیش از موفقیت عظیم، شکست ظاهری رخ می نماید. گویی همه جریانها برخلاف مسیر طبیعی خود پیش می روند. و افسردگی ژرفی بر هشیاری انسان سایه می افکند. در این حال تردیدها و ترسهای روزگاران، از ذهن نیمه هشیار آدمی سربرمی کشند. این اموال کهنه و متروک ذهن نیمه هوشیار به سطح می آیند که به بیرون افکنده شوند.

در این زمان است که انسان باید چون یهو شافاط سنجهایش را برهم بکوبد و شکر کند که نجات یافته است...."

البته به ذهن ِ من انقدر دیتیل نیومد ! نیشخند

به این فکر کردم که توو این کتاب میگفت که قبل از سحر هوا خیلی تاریکتر از همیشه اس. نباید ناامید شد چون این نشونه اینه که سحر و روشنی نزدیکه و تاریکی به زودی تموم میشه و از اون خارج میشی

حالا نمیدونم الان اون سحر و روشنیه، که من بهش رسیدم !؟!

البته با اون دپرسی که من زده بودم واقعاً این قضیه درآمد برای ِ من مثل ِ یه روشنایی ِ اول ِ یه روز ِ خوبه

امیدوارم این روشنی تا ابد ادامه پیدا کنه

 

میخوام باور کنم که زندگی تا ابد روی ِ خوشش رو به من نشون میده


 پاورقی : واقعاً لپ تاپ ِ خاله ام لج باززززهــــــــــــــه زبان اَه

 

نظرات ()



Careless Whisper
نویسنده: بنر - جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠

آهنگ Careless Whisper رو که جورج مایکل خونده رو خیلی دوس دارم، یه جورایی آدم رو برمی انگیزه (آخر ِ جمله بندی بود !)

قشنگه، اینجا میتونید دانلودش کنید.

کلیپشم دوس دارم، اینجا هم میتونید کلییشو ببینید.

اینم lyrics اش :

 

I feel so unsure

As I take your hand and lead you to the dance floor

As the music dies, something in your eyes

Calls to mind the silver screen

 

And all its sad good-byes

 

I'm never gonna dance again

Guilty feet have got no rhythm

Though it's easy to pretend

I know your not a fool

 

Should've known better than to cheat a friend

And waste the chance that I've been given

So I'm never gonna dance again

The way I danced with you

 

Time can never mend

The careless whispers of a good friend

To the heart and mind

Ignorance is kind

There's no comfort in the truth

Pain is all you'll find

 

I'm never gonna dance again

Guilty feet have got no rhythm

Though it's easy to pretend

I know your not a fool

 

Should've known better than to cheat a friend

And waste this chance that I've been given

So I'm never gonna dance again

The way I danced with you

 

Never without your love

 

Tonight the music seems so loud

I wish that we could lose this crowd

Maybe it's better this way

We'd hurt each other with the things we'd want to say

 

We could have been so good together

We could have lived this dance forever

But no one's gonna dance with me

Please stay

 

And I'm never gonna dance again

Guilty feet have got no rhythm

Though it's easy to pretend

I know your not a fool

 

Should've known better than to cheat a friend

And waste the chance that I've been given

So I'm never gonna dance again

The way I danced with you

 

No dance

no dance

no dance

you're gone - no dance

you're gone

This matter is so wrong

so wrong

that you had lo leave me alone

 

پاورقی : امروز یکمی درسای ِ مربوط به آرایشگریمو خوندم. الانم رفتم نمره آزمونی که ماه پیش داده بودم رو دیدم، 94 شدم. حالا آزمون عملیش مونده، امیدوارم اونم با موفقیت بگذره.

 

نظرات ()



روز ِ منم میرسه ...
نویسنده: بنر - پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

حالم خوب نیست، یعنی حال ِ روحی زیاد خوبی ندارم، یه ذره دلم گرفته

احساس میکنم این روزا، روز ِمن نیست، هر روز که از خواب پا میشم سعی میکنم شاد باشم، لبخند بزنم ولی یه غمی توو وجودم لونه کرده نمیذاره شاد باشم

میدونم روز ِ من هم میرسه، الان اگه بقیه خوشحالن از خوشحالیشون خوشحال میشم و میدونم که روزایی میرسه که روزای ِ منه، روزایی که همش برام شادیو  خوشحالیه

الان توو دوره ِ کساتیم ! توو صف ِ شادیم، انگار الان روز ِ آدمای ِ دیگه اس، آدمایی که شادن و سرحال، آدمایی که میرن مهمونی، میرن گردش، میرن مسافرتای ِ شاد و هیجانی

یه دوره هم خوب من میرفتم مهمونی، میرفتم خریدو از خرید کردنم لذت میبردم، الان اون زمان نیست

منتظرم نوبته منم بشه، میدونم که خدا حواسش به منم هست

همین !

 

پاورقی : بوی ِخون رو دوس دارم !

یعنی گاهی دلم میخواد بوش رو حس کنم

نظرات ()



سفرنامه زمستونی !
نویسنده: بنر - سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

من برگشتم مژه

سفر خوبی بود، حسابی استراحت کردم و یکمی هم درس خوندم

5شنبه رفتم سالن، یکمی مشتری ها رو راه انداختم بعدشم بدو بدو وسایلم رو جمع کردم که برم بسمت ترمینال.

برعکس همیشه که دیر میرسیدم، خیلی زود رسیدم و با خیال راحت نشستم ساندویچی که خریده بودم رو خوردم تا ماشین حرکت کنه

عصری رسیدم پیش ِ خانواده. خوشحال بودم که رفتم پیششون

جمعه هم کار ِ خاصی نکردم، یکمی درس خوندم. عصرش هم مامانم گیر داده بود که ازدواج کنم و هی من رو نصیحت میکرد، منم چون خیلی بابت این قضیه از دستشون ناراحت بودم آخرش بهش گفتم که نظرم راجع به ازدواج عوض شده و هر کی بییاد ندیده رد میکنم و دیگه انقدر به من گیر ِ ازدواجی نده. مامانم هم کلی ناراحت شد بابت این قضیه ولی من چیکار کنم، نمیتونم که همش به ساز ِ اونا برقصم. گفتم تا زمانی که فقط نظر ِ خودم مهم نباشه و رو تصمیم ِ من، هر کی از راه رسید به خودش اجازه نده که نظر بده من، اونوقت من شاید نظرم عوض شه، شایدم هیچوقت به این حس نرسم و اونوقت خوب ازدواج نمیکنم.

مامانم خیلی نصیحتم کرد ولی من از دست ِ خانواده ام بابت ازدواجم خیلی خیلی دلگیرم، بهتر ِ به جای ِ اینکه من رو نصیحت کنن برن به کارای ِ خودشون فکر کنن و رفتارای ِ خودشون رو درست کنن.

راستش سر ِ قضیه این خواستگاری من حسابی با همه تسویه حساب کردم، دیگه نمیخوام هیچکی از فامیل و آشنا راجع به ازدواج ِ من نظری بده.

بسته دیگه، اعصابم خُرد شد.

بعدشم با خانواده رفتیم بیرون، یکمی قدم زدیم و مغازه هایی که باز بود رو نگاه کردیم.

من دست و پام گاهی خیلی یخ میشه، شنبه رفتم دکتر که ببینم مشکل از کجاست، دکتره هم گفت برو بیمارستان قلب، شاید مشکل از قلبت باشه.

من بعد از ظهر شنبه رفتم بیمارستان تخصصی قلب و کلی از این دکتر به اون دکتر و از این اتاق به اون اتاقو، نوار قلب و اکو و از این قرتی بازیا

آخرش چی شد !؟! هیچی، دکتر ِ وقتی اکو تموم شد، گفت برای چی اصلاً اومدی !؟! کاملاً قلبت سالمه !

خاک بر سری، حالا یکی هم قلبش سالمه ناراحت میشن !

منم خوشحال و خندان اومدم خونه

مشکل که حل نشد، دست و پام همچنان گاهی یخ میکنه ولی خوب مشکلی هم نداشتم، مدلمه خوب !

یکشنبه خاله ام اومد پیش ِ ما، اون روز رو با خاله بودیم

دوشنبه که تعطیل نبود رفتیم دنبال ِ کارای ِ انتقال فیش مکه.

چند سال پیش مکه ثبت نام کرده بودیم. ولی من از سال ِ پیش تصمیم گرفتم که نوبتم رو بدم به خاله ام. اینطوری خیلی بهتر بود. من میتونم بعداً هم برم، مطمئنن یه همراه بعداً هم خواهم داشت ولی خاله ام برای یه همچین سفری همراه نداشت. ولی الان با مادر و پدرم میره و براش خیلی بهتره.

تازه با اینکار من میتونم یکمی لطفی رو که به من کرده رو جبران کنم.

دوشنبه تا ظهر درگیر کارای ِ انتقال بودیم. مامان اینا اردیبهشت میرن مکه. خوشحالن. منم براشون خوشحالم، خیلی دوس دارن برن اونجا.

 

بعد از ظهر دوشنبه هم من رفتم بازار، یه کوچولو خرید کردم و برگشتم.

 امروزم که سه شنبه اس، صبش با خاله حرکت کردیم و ظهر رسیدم خونه ام.

حسابی این چند روز رو استراحت کردم و لذت بردم از این روزام.

 

پاورقی کوپی که 5شنبه انجام دادم خیلی خوب شده بود، یه کوپ جدید و شیک بود. خوشم اومد. فکر کنم توو ابرو هم پیشرفت کردم، همه از کار ِ ابروم خوششون مییاد. 

 

نظرات ()



مسافرت زمستونی
نویسنده: بنر - چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

فردا میرم پیش ِ خانواده

احتمالاً 3شنبه برمیگردم

میخوام درس بخونم، باید برای یه امتحان آماده بشم، میخوام تمام تلاشم رو بکنم که عالی ظاهر بشم.

میدونم که موفق میشم

تعطیلات بهتون خوش بگذره، میدونم به من خوش میگذره چشمک

 پاورقی : اصلاً نمیتونم آهنگ غمگین گوش کنم، نمیدونم چطوری مردم میتونن تحمل کنن. امروز یکی از بچه ها گفت آهنگ "دریچه" رضا صادقی خیلی قشنگه. دانلودش کردم، قشنگه ولی غمگینه، نمیتونم بیشتر از 2 بار بشنومش.

نظرات ()



لپ تاپ لجباز و خواب شیرین
نویسنده: بنر - سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

5شنبه خیلی خوشحال بودم که شنبه تعطیله

خوشحال و خندون اومدم خونه، لپ تاپ ِ خاله ام رو هم همراه ام اورده بودم که درستش کنم، ویندوزش واقعاً داغون بود، باید ویندوزش رو عوض میکردم، بعداز ظهر که از خواب پاشدم خواستم روش کار کنم، رفتم که CD ِ ویندوز درست حسابی بخرم، دیدم 2 تومن بیشتر پول همرام نیست ! نتونستم اون CDی که میخوام رو بخرم.

جمعه رفتم یه CD درست حسابی خریدم و اومدم خونه ویندوز لپ تاپ ِ رو درست کردم ولی اونطوری که میخواستم نشد

شنبه صب هنوز صبحانه نخورده و بصورت ناشتا لپ تاپ رو روشن کردم و تمام درایواش رو پاک کردمو پارتیشن بندی جدید کردم، بعد که خواستم ویندوز نصب کنم دیگه نشد !

وای داشتم دیونه میشدم، یه چیز ِ واضح و شدنی، نشدنی شده بود. اعصابم رو بهم ریخت. به خودم فحش میدادم که چرا هنوز بیدار نشده زدی خرابش کردی، ولی واقعاً خرابش نکرده بودم، فقط لج کرده بود و درست نمیشد. فکر کنید از صب که بیدار شدم تا ظهر درگیرش بودم، دیگه دیدم سرتقتر از این حرفاس، نمیخواد درس بشه. تصمیم گرفتم صبر کنم خدمات کامپیوتری نزدیکه خونه باز بشه، برم ازش کمک بگیرم.

ساعت 4 رفتم اونجا، مشکل رو که گفتم، گفت " لپ تاپ رو بیار ببینم، شاید بتونم درستش کنم." اومدم خونه که لپ تاپ رو ببرم، پیش خودم گفتم برای آخرین بار تلاشم رو میکنم، دوباره سیستم رو راه انداری کردم و گذاشتم که ویندوز نصب بشه، اینبار شد !

باورم نمیشد، داشت نصب میشد، کاری که از صب تووش گره افتاده بود داشت درست میشد

ساعت 5 با خاله ام قرار داشتم که با هم بریم مرکز خرید بگردیم، همینطور که آرایش میکردم، سرک میکشیدم ببینم داره ویندوزه نصب میشه یا نه. تا آرایشم تموم شهو آماده بشم، ویندوز هم نصب شد، خیلی خوشحال شدم، حالا با دل ِ خوش میتونستم برم خرید

میخواستم برم، رفتم از پسر ِ تشکر کردم که روز ِ تعطیل میخواست کار کنه (آخه اول که رفتم مغازه اش بسته بود و فقط خودش بود، در هم زدم، گفت تعطیله ولی گفتم بییاد دمه در اومدو مشکلم رو پرسید)، فکر کنم تعجب کرده بود، قیافه ام و تیپم خیلی با یه ساعت قبلش فرق میکرد نیشخند

بعدش رفتم مرکز خریدی که با خاله ام قرار گذاشته بودم. کلی خرید کردم، یه مانتو و یه شال ِ خیلی ناز خریدم با یه شلوار توو خونه. از خریدام خیلی راضی بودم، شیرینی "خرید کردن" یه طرف، اون شادی و شیرینی که بخاطر ِ درست شدن لپ تاپ بود توو دلم بود از یه طرف دیگه

لپ تاپ ِ روزم رو خراب کرده بود ولی بالاخره درست شدو خوشحالم کرد.

یکشنبه خبر ِ خاصی نبود، فقط جلسه اول شینیون ِ تخصصیمون بود، دوباره دارم جدی شینیون رو شروع میکنم. امیدوارم توو شینیون هم دستم حسابی راه بیوفته.

دیروزم حالم خیلی بد بود، توو راه هی سرم گیج میرفت، رفتم سالن هم حالم خوب نبود، در آستانه غش کردن بودم، نمیتونستم رو پام بیاستم.

زودی اومدم خونه و استراحت کردم تا روبراه بشم. یکسری اتفاق دیگه هم افتاد، راستش نمیگم کار ِ درستی کردم ولی واقعاً تجربه اش باعث شد دیگه یه چیز ِ دست نیافتنی برام جلوه نکنه. دیگه مثل ِ آدمایی نیستم که احساس کنن چیزی که میخوان رو نمیتونن بدست بیارن.

 

پاورقی 1 : دیشب خواب ِ خوبی دیدم، خونه مادربزرگم اینا بودم، داشتم با پدربزرگم راجع به ازدواجم صحبت میکردم، میگفتم آخه من از کجا بدونم پسر ِ اهل ِ زندگیه !؟ از کجا مطمئن شم که دختر باز نیس !؟ نگرانم، نمیدونم چطوری میشه شناختش. بابایم هم بهم دلداری میده،میگه "دختر جان تو اصلاً نگران نباش، اینطوری که تو میگی نیس، آدم ِ خوبیه، حالا اگرم نگرانی، هر سوالی داری که فکر رو مشغول کرده و نگرانت کرده، رو کاغذ بنویس، بدش به من، من اینجا دستم بازه، کلی دوس دارم، برات همه رو تحقیق میکنم و خیالت رو راحت میکنم" آخرم که دارم برمیگردم، یه دسته پول 5 هزار تومنی رو بزور میذاره توو کیفم میگه "این پول ِ خودته، چرا نمیخوای برش داری !"

خوابم رو خیلی دوس داشتم، همون توو خواب هم احساس میکردم چقدر پدربزرگم دوسم داره و نگرانمه. خدا بیامورزتش فرشته

 

پاورقی 2 : راستش دوس ندارم سیگاری بشم ولی جدیدنا خیلی بهش تمایل پیدا کردم، باید این فکر رو بذارمش کنار، از وقتی آدامس دارچینیم تموم شده هی فکرش مییاد توو سرم، واقعاً آدامس دارچینی چیزی داره که آدامسای ِ دیگه ندارن. الان 5 میخرم، تیریدنت رو زیاد دوس ندارم، زود سفت میشه. بجز 5 چی رو پیشنهاد میکنین ؟!

پاورقی 3 : 22 ام دی ماه، 2دومین سال ِ تولد ِ این بلاگ بود.

نظرات ()



لالا
نویسنده: بنر - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

الان خسته ام، نمیتونم چیزی بنویسم

فردا شاید ...

نظرات ()



از همه چیز یه روز ِ معمولی
نویسنده: بنر - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

من میگم قیافه ام شبیه آدمای ِ ازدواجی شده، واقعاً شده، به جون ِ خودم. اینطوری خیلی خوبه، آدم روحیه میگیره که با اینکه الان تنهاست ولی هستن آدمایی که بشه باهاشون ازدواج کرد. خدایا میشه همیشه اینطوری بمونه !؟!

سریال "عشق ممنوع" رو نگاه نمیکردم شاید دو هفته باشه که میبینم ولی خیلی دوسش دارم. قشنگه. 

امروز موهای ِ یکی  از دوستام رو فانتزی رنگ کردم، خیلی قشنگ و شیک شد. براش کوپ هم کردم قشنگ نما گرفت. هم خودش دوس داشت هم من ! (البته میدونین که مهم منم نه اون ! نیشخند ) کارم رو یاد گرفتم حسابی. یکمی شینیون و میکاپم هم بهتر بشه عالیه. حالا از هفته دیگه شینیون رو حرفه ایی تر شروع میکنم، به امید اینکه توو این زمینه هم پیشرفت کنم (آخر جمله بندی بودآ، حال کردین نه !؟! )

رفتم یه CD ِ آموزش زبان انگلیسی خریدم، میخوام دوباره شروع کنم به یادگیری ِ زبان. باید یاد بگیرم، شاید دری به تخته خوردو خواستم برم خارج از کشور زندگی کنم

 

نظرات ()



دوش آب گرم
نویسنده: بنر - چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

فکر نکنید من هر بار میرم دوش میگیرم مییام اینجا میگما، نــه

فقط اومدم بگم که خیلی حمام بهم چسبید

یه حمام ِ سنتی

احساس میکنم تمام منافذ پوستم باز شدن و دارن نفس میکشن

 

قبل از اینکه برم دوش بگیرم دلم گرفته بود، نشستم که گریه کنم، یه کوچولو گریه کردم، بیشتر دلم شکسته بود و غمگین بودم تا اینکه دلم گریه بخواد ولی حالا بعد از یه دوش ِ آب گرم سرحاله سرحالم

راستش گاهی برای خودم نگران میشم، احساس میکنم بیش از حد همه چیز رو توو خودم ریختم

مثل ِ بقیه نمیتونم ناراحتیم رو بروز بدم، بیشتر درونی از هم میپاشم

دوستم میگفت تو همیشه ناراحت نیستی، بیشتر اوقات میخندی و شادی ولی وقتی یاد ِ ناراحتیت می افتی عمیق ناراحت میشی.

راس میگفت، شاید 2 دقیقه ناراحتیم طول بکشه ولی عمقش خیلی زیاده، یهو داغونم میکنه.

حالا بیخیال

تا وقتی یه خونه آروم و امن هست که میشه راحت رفت حمامو یه دوش آب گرم حسابی گرفت غصه خوردن واسه چی !

 

نظرات ()



دعوا
نویسنده: بنر - سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠

خیلی راحت دعوا شروع میشه و همون اول گیس و گیس کشی شروع میشه و صدای ِ جیغ و فحشای رکیکه که مییاد

امروز امتحان تئوری شینیون داشتم، میدون بهمن بود، خیلی زود رسیدمو نشستم توو پارک داشتم درس میخوندم، یه لحظه همینجوری از جام پاشدم، داشتم جمع دخترا رو نگاه میکردم که یهو دو نفر شروع کردن به دعوا کردن و گیس و گیس کشیو کتک کاری، قشنگ میزدنا. همینطور مات مونده بودم ! از این چیزا ندیده بودم ...

امتحانم خوب بود، امیدوارم که نمره بالا بییارم

یکمی بابت امتحان عملیش استرس دارم ولی مهم نیست، اینم تموم میشه

 

پاورقی 1 : اگه الان همت کنم یکمی به کارای ِ خونه برسم خیلی خوب میشه، اخونه نامنظم رو دوس ندارم.

پاورقی 2 : جمعه که غذا درست کردم خیلی برام خوب بود، از این به بعد جمعه ها یه عالمه غذا درست میکنم.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »